حميد احمدى

148

تاريخ امامان شيعه ( فارسي )

بدين اعتماد خويش اشاره مىكند . همچنين امام عليه السلام نيك مىدانست تنها مسلم است كه مىتواند در آن وضعيت بحرانى به‌خوبى پيام او را به همه مردم و شيعيان ابلاغ كند و از آنجا نيز به شهرهاى ديگر برساند . انديشه و ايمان مسلم در انجام اين مأموريت و پايدارى او تا شهادت خود گواه روشنى بر درستى انتخاب امام بود . امام عليه السلام در حكم مسلم خطاب به بزرگان عراق مىنويسد : بسم الله الرحمن الرحيم . از طرف حسين بن على به بزرگان از مسلمانان و مؤمنان . اما بعد ؛ همانا كه هانى و سعيد براى آخرين بار نامه‌هاى شما را به من رساندند و از مقصود شما مطلع شدم و گفتار همه شما اين است كه ما امام و رهبر نداريم و نزد ما بيا ؛ شايد خدا به وجود تو ما را به راه راست و حق متفق كند . من برادر و عموزاده و معتمد خاندان خود مسلم بن عقيل را نزد شما فرستادم و دستور دادم كه حال شما را به من بنويسد . اگر رأى بزرگان و خردمندان و انديشمندان شما چنان است كه فرستادگان و نامه‌هاى شما دلالت دارند ، به‌زودى به نزد شما مىآيم ، ان‌شاءالله . به جان خودم سوگند ! امام نيست ، مگر كسى كه طبق قرآن حكم كند ؛ عادل باشد و دين حق را اجرا كند و خود را وقف خدا كرده باشد ؛ والسلام . « 1 » در انتهاى نامه امام عليه السلام به انديشه شيعى درباره امامت الهى اشاره مىكند كه خود مبيّن محور و بنياد حركت و نهضت اوست . اعتماد مسلم بن عقيل به اين انديشه ، اولين شرط لازم براى نمايندگى از جانب امام عليه السلام است . بنا بر روايات تاريخى ، مسلم در نيمه رمضان سال 60 هجرى با دريافت حكم امام عليه السلام روانه مدينه شد و از آنجا به كوفه رفت . از برخى گزارش‌هاى تاريخى چنين برمىآيد كه مسلم بن عقيل از تصميم امام عليه السلام مبنى بر عزيمت به عراق بيمناك بود ، با اين همه در انجام مأموريت خويش مصمم بود و با همه مشكلاتى كه پيش آمد ، لحظه‌اى ترديد نكرد و خود را به كوفه رساند . او در منزل يكى از رهبران شيعه سكونت گزيد و با دعوت از بزرگان و شيعيان به تبيين پيام و علت حركت امام عليه السلام پرداخت . وى بعد از برگزارى جلسات متعدد و مشاهده اقبال عمومى مردم كوفه ، حدود يك ماه پيش از شهادتش طى نامه‌اى به امام حسين عليه السلام از اشتياق و آمادگى مردم عراق براى ورود امام عليه السلام خبر داد . اين فقط برداشت مسلم بن عقيل نبود ، بلكه همه بزرگان شهر و حتى

--> ( 1 ) . محمد بن جرير طبرى ، تاريخ الامم و الملوك ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، ج 5 ، ص 353 .